X
تبلیغات
کورا

کورا

فیلم به مثابه ی فلسفه

کتاب «فیلم به مثابه ی فلسفه: مقالاتی در سینما پس از ویتگنشتاین و کاول» به ویراستاری روپرت رید و جری گودایناف و ویراستاری فارسی خودم هفته ی پیش توسط نشر رخداد نو منتشر شد. این کتاب که در حکم مانیفستی برای نظریه ی تحلیلی فیلم بوده و عمدتا در پی مخالفت با رویکردهای غیردقیقی همچون نظریه ی روان کاوانه ی فیلم، نظریه ی شناختی و ... است شامل مقالاتی از نظریه پردازان معاصر همچون استنلی کاول، استفان میولهال، سایمون کریچلی و ... است.

فصول کتاب به این شرح است:

مقدمه ی ویراستار انگلیسی بر ترجمه ی فارسی / روپرت رید

مقدمه ی ۱: فیلسوف به سینما می رود/ جری گودایناف/مهرداد پارسا

مقدمه ی ۲: نظریه ی فیلم ویتگنشتاین و کاول چیست؟/روپرت رید/ مهرداد پارسا

بخش اول: مقالات

کوگیتو ارگو فیلم: افلاطون، دکارت و باشگاه مشت زنی/ نانسی باوئر/سید وحید سادات

در فضا کسی نمی تواند فریاد شما را بشنود: تصدیق صدای انسان در جهان بیگانه/استفان میولهال/میثم پارسا

ممنتو:یک پژوهش فلسفی/فیل هاچینسون و روپرت رید/ناصر مومنی و مهرداد پارسا

روزمرگی دون ژوان/ سایمون گلندینینگ/رضا عرب

گفت و گوی خاموش:فلسفه ورزی با یان اسوانک مایر/دیوید رودرام/سیاوش صفوی

آرامش:درباره ی خط باریک قرمز ترنس مالیک/سایمون کریچلی/سحر دریاب

تجدید وصلت عادی:مرزهای خوشبختی در داستان پام بیچ/ استوارت کلوانز/ مهرداد پارسا

بخش دوم: گفت و گو

چه بر سر تفکر درباره ی فیلم می آید؟/استنلی کاول در گفت و گو با اندرو کلوان/ میثم پارسا، دلنیا اله ویسی، ناصر مومنی

کتاب شناسی

نمایه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 17:2  توسط مهردادپارسا  | 

 

«ادراک، زمان و سینما» دومین و آخرین کتاب من از مجموعه ی دفترهای فلسفه است که اخیرا از سوی نشر رخداد نو منتشر شده و به اندیشه های سینمایی ژیل دلوز می پردازد. 

فهرست کتاب به این شرح است:

1.برجسته ترین فیلم ایرلندی(«فیلم بکت»)/ژیل دلوز

2.برگسون و سینما/رونالد باگیو

3.سینما،تفکر و زمان/کلر کولبروک

4.درباب تصویر-زمان/ گفت و گویی با ژیل دلوز

نمایه نام ها

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 15:45  توسط مهردادپارسا  | 

هانکه بر آنست تا مشابه ی دیدگاه کریستوایی درباره ی کشف دیگری یا جنبه های نادیده ی درون سوبژکتیویته(ایده ای که در حوزه ی نقد سینمایی مد نظر پاسکال بونیتزر هم هست)،ابزاری به دست دهد برای رسیدن به آن خارج از متنی که در پس ظاهر وجود داشته و همواره از «سنجش ذات حقیقت» دور می ماند.در واقع،همان طور که او می گوید،مضمون اصلی آثار وی حول فرایندی است که از طریق حقیقت سینما شک سوبژکتیو را زنده می کند و در نتیجه،هم امکان بازشناسی تک بودی سوژه در امر جامع را فراهم می آورد و هم به تحقق سیر ریزوماتیک جسم ملی می انجامد.یکی از شیوه های او برای ایجاد این شکاکیت سوبژکتیو که یقینا به صورت مجزا وجود ندارد طرد این دیدگاه است که همواره می توان میان تصویر و واقعیت تمایز دقیقی برقرار کرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 18:32  توسط مهردادپارسا  | 

برداشت خاص کریستوا از سوژه ی در فرایند وجه ثبات یافته و نمادین موجود سخن گو را با مفهومی از امر نشانه ای درمی آمیزد که در جریان سرپیچی از هر گونه ساختار متعارف،دلالت و نیز هویت او را با نامتجانسی،جنبندگی و گسستگی مواجه می کند.این وجه برون زبانی هویت(هویت متنی یا سوبژکتیو)،هر چند تابع سامانه های قاعده مند نحوی و دستوری نیست اما می تواند به گونه ای نمادین یا در قالب کردار دلالتی پدیدار شود.با این همه،در حالت کلی فهم،انرژی های پیشانمادین حتی اگر خود را در ساحت نمادین تخلیه کرده و شبه نمادین شوند،در سطحی دیگر،اساسا بنا بر ماهیت شان که خارج از عملکرد زبانی است همچون حفره هایی ناشناخته هم در معنا و هم در سوژه ظاهر می شوند که درک ناپذیرند.بدین قرار،در ساحت زبان،چیز نام ناپذیر یا هستی نشانه ای که مقدم بر گسست نهاده ای است،چون در فرایند ابژه شدن دچار استحاله می شود هیچ گاه چنان که هست به دست نمی آید و نیازمند طریق دیگری است.یکی از شیوه های بازنمایی این انرژی نشانه ای که به عنصری بیگانه،غریب و رازگون تحویل یافته،گذشته از بازنمایی دستوری که ابعادی از آن را آلوده می انگارد،از طریق تصویر و به ویژه تصویر سینمایی است(به صورتی که تنها می توان آن را،تلویحا،نشان داد،نه این که بیان کرد یا به اندیشه درآورد)،زیرا همان طور که دلوز می گوید،سینما می تواند با تاکید بر قدرت های بالقوه ی تفاوت تک بودی ها و تاثیرات جدیدی را کشف کند که لزوما تابع یک نظام نحوی نباشد.به این معنا،تصویر سینمایی همواره از مرزهای دلالتی خود فراتر رفته و در جریان گشایش یک کلیت پیش می رود.در این میان،در جمع فیلم سازان،آثار سینمایی میشل هانکه،همواره به شکلی،نمایشی اند از عواملی ناشناخته و نشانه ای که در زبان تخلیه نشده و در مقابل منطق نمادین فهم،روایت و ... تنها به هیئت حس یافت هایی درمی آیند که در سوژه ی زبان متعارف استقرار نیافته اند؛و یا طرحی از نگاهی ضد روان شناختی که برای کریستوا تجربیاتی را کشف می کند که نمی توان آن ها را با سیاست نمادین تفسیر کرد.روایت منطقی وقایع هرگز نمی تواند کشف واقعی(یعنی جایی که تصویر واقعیت به واقعیت تصویر بدل می شود)را متحقق کند.در این جا،با توجه به این که نمایش امر نشانه ای هیچ مناسبتی با امر نمادین ندارد،به بیان دلوز تصاویری که خلق می شوند نه تنها دغدغه ی بازنمایی واقعیت را نداشته بلکه آن را با امکانات و ابعاد تازه ای مواجه می کنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 13:54  توسط مهردادپارسا  | 

کتاب «تن بیگانه» ،سومین کتاب از مجموعه ی «دفترهای فلسفه» به تدوین و ترجمه ی من از سوی نشر رخداد نو منتشر شد.«تن بیگانه» با تمرکز بر مفهوم بیگانگی و با اشاراتی بر دلالت های سیاسی این موضوع قرائتی کلی از دو کتاب «بیگانه با خودمان» و «ملت هایی بدون ملی گرایی» اثر ژولیا کریستوا به دست می دهد.فهرست کتاب به این شرح است:

 

مقدمه/مهرداد پارسا و دلنیا اله ویسی

تن بیگانه/گفت و گوی ژولیا کریستوا و اسکات ال.مالکومسن

بیگانگی سوژه ی نژادی شده: رودررو با بیگانه ی کریستوا/دانا-دیل ال.مارکانو

سبک غریب نقد کریستوا از ملی گرایی/اوا زیارک

درباب غرابت درونی/مهرداد پارسا

نمایه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 11:36  توسط مهردادپارسا  | 

 

 

فرجام ناامید کننده

 

ژولیا کریستوا فیلسوف و نظریه پرداز پست مدرن بلغاری-فرانسوی بخش اعظم پروژه ی فکری خویش را در سنت روان کاوی لکانی و زبان شناسی سوسوری بنا می کند.او یکی از اولین متفکرانی بود که در دهه های شصت و هفتاد با معرفی برداشتی خاص از سوژه ی انسانی به شکل گیری «پساساختارگرایی» یاری رساند.با وجود اهمیت تفکر او، جز معدودی از مقالات پراکنده،آثار اصلی او در ایران منتشر نشده است.اخیرا کتاب «فردیت اشتراکی» که به گفت و گوهای کریستوا اختصاص دارد،به همت مهرداد پارسا ترجمه شده است.افزون بر این،کتاب های «ژولیا کریستوا» اثر نوئل مک آفی،«ژان بودریار» اثر ریچارد جی لین،و «خورشید سیاه مالیخولیا:افسردگی و مالیخولیا در آثار ژولیا کریستوا» از دیگر آثار ترجمه ی مهرداد پارساست. پارسا اکنون کتاب «تن بیگانه:مفهوم بیگانگی در آثار کریستوا» و «درباب ترجمه» اثر پل ریکور و «فیلم به مثابه ی فلسفه:مقالاتی در سینما پس از ویتگنشتاین و کاول» به ویراستاری رید و گود ایناف را در دست چاپ دارد.

 

(یوسف فرهادی)

_ شما اخیرا کتاب «فردیت اشتراکی» و پیش از آن،«خورشید سیاه مالیخولیا» را ترجمه کرده اید که از سوی انتشارات روزبهان و نشر رخ داد نو منتشر شده اند.گرایش فلسفی کریستوا را چگونه ارزیابی می کنید،یا به بیان بهتر،کریستوا پساساختارگرایی مد نظر خود و نظام فکری خویش را در کدام سنت فلسفی بنا می کند؟

نخست،باید اشاره کنم که شاید تعبیر نظام یا نظام پردازی چندان مناسب نباشد.کریستوا نیز همچون بودریار و باتای که ،به بیان ویتگنشتاین،در پی گریز از «کلی گویی های عظیم» یا تخریب نظام هایی چون فلسفه ی هگل هستند،بر آن لحظاتی از هستی سوژه دست می گذارد که تنها طی جریان حاشیه پردازی حالات مرزی آشکار می شوند.هر چند که کریستوا به نظریه پردازی درباب این نظام گریزی دست نمی زند،اما به بحث از مسائلی می پردازد که آن را «مثل کثیف» افلاطونی می نامم،یعنی همان مقولات همواره طرد شده ی فلسفه ی کلاسیک. البته این گرایش محدود به کریستوا نیست.در کل،کریستوا مفهوم بنیادی «سوبژکتیویته» را بر اساس برداشت هگل و نیچه از مقوله ی «خود» دکارتی مطرح می کند که هر دو ،به مخالفت با فرض سوژه به عنوان خداوندگار هستی برمی خیزند.رویکرد او،چیزی متفاوت با «هستی شناسی جوهری» است و به تعبیر مک آفی،نوعی «فلسفه ی فرایندی» است که با اندیشه ی وایتهد و حتی با تفکرات هراکلیتوس قرابت هایی دارد.بنابراین،می توانیم به مفهوم مهم «سوژه ی سخن گو» توجه کنیم تا ببینیم که چگونه دو جزء این تعبیر هر یک از دو جریان روان کاوانه و زبان شناختی خبر می دهند که کریستوا دست به تلفیق آن ها زده است.

_ بنابراین،بیشتر باید به مفاهیم توجه کرد تا به نظام فکری.مفاهیم بنیادی تفکر کریستوا چه هستند.می خواهم بپرسم،ما باید کریستوا را متفکری روان کاو در نظر بگیریم یا یک فیلسوف،و یا شاید اندیشمندی فمینیست ؟

بی شک،در فلسفه ی معاصر ،بر خلاف فلسفه ی انتزاعی و آکادمیک کلاسیک،مرز دقیقی میان این شاخه ها وجود ندارد،و همین امر است که به آن وجهی عینی تر،انضمامی تر و ملموس تر می بخشد.کریستوا سوژه را هویتی بینامتنی و پویا معرفی می کند که درهم بافته ای از فرهنگ،زبان،جنسیت و حتی سمپتوم هایش است و این همان فرض سوژه به مثابه ی یک نظام باز است. درست است که کریستوا به عنوان یک روان کاو ملهم از فروید و لکان مشغول به کار است یا بخش اعظمی از آثار وی مربوط به نظریه ی ادبی یا فمینیستی است،اما نظریه ی فلسفی او چندان از ایده های روان کاوانه اش،یا نظریه ی زبان وی متمایز نیست.مفاهیم امر نشانه ای و امر نمادین ، آلوده انگاری که به عنوان بدیلی برای مرحله ی آینه ای لکان معرفی می شود،ایده ی سرپیچی که معنای نامتعارفی از امر سیاسی را در خود دارد، بینامتنیت که از نو واژه های کریستوا و نقل محافل ادبی است، مالیخولیا و ...،همگی ابزارهایی اند برای تصویر کردن وضعیت سوژه ی معاصر،و فلسفه ی امروز چیزی جز این نمی تواند باشد.

_ عمده ی بحث های دو کتابی که اخیرا ترجمه کرده اید چیست؟چه جنبه ای از تفکر کریستوا برای تان جذاب است؟

کتاب «فردیت اشتراکی» مجموعه ای از گفت و گوهای کریستواست و به تبع دامنه ی وسیعی ای را در بر می گیرد.اما بگذارید به «خورشید سیاه مالیخولیا» اشاره ای داشته باشم.کریستوا اصطلاح مالیخولیا را برای اشاره به نوع حادی از افسردگی،موسوم به افسردگی خودشیفته وار،به کار می گیرد که معطوف به خود سوژه است.نوع معمول تر افسردگی همان افسردگی ابژه ای است که معطوف به یک ابژه ی میل است و اغلب با جایگزینی آن درمان می شود.این تمایز میان افسردگی ابژه ای و افسردگی خودشیفته وار یا همان مالیخولیا مشابه ی تمایز فرویدی میان روان نژندی و روان پریشی است.در مالیخولیا فقدانی در «خود» احساس می شود که مانع از ائتلاف سوژه و ساحت نمادین است و در نتیجه نوعی بی معنایی را تقویت می کند.همه چیز به آغاز تکوین فرد باز می گردد،یعنی زمانی که کودک یا سوژه ی هنوز سوژه نشده،در فضایی کاملا مادرانه و در وفوری تام به سر می برد.کریستوا این فضا را «کورا» می نامد و آن را از «تیمائوس» افلاطون وام می گیرد.در ابتدا کودک در این فضای آهنگین غوطه ور است و هیچ نیازی به استفاده از زبان ندارد.اما به تدریج طی عمل آلوده انگاری می آموزد که برای تبدیل شدن به سوژه ای متعارف چاره ای جز جدا شدن از متعالی ترین ابژه میل خود،یعنی مادر ندارد.کودک طی مداخله ی عنصر سوم،یعنی پدر و با آموختن زبان درآستانه ی «گسست نهاده ای» قرار می گیرد و فرایند جدایی را کامل می کند.با این همه،در بسیاری از موارد این جدایی به صورت کامل تحقق نمی یابد و رنج فقدان مادر در کل هستی سوژه ی نه چندان منسجم باقی می ماند. مالیخولیا در واقع نوعی آگاهی از همین فقدان اولیه است...

_ آیا درست است که برای کریستوا همین فقدان یا مالیخولیا به مدخلی برای ورود به قلمروی هنر بدل می شود؟چه پیوندی میان هنر و افسردگی به معنای کریستوایی کلمه وجود دارد؟

بله،همان طور که جان لچت هم اشاره می کند،از نظر کریستوا شکاف قابل توجهی میان تولید اثر هنری و حیات سوژه وجود ندارد.به همین جهت او پس از طرح مباحث نظری به بررسی آثار هنرمندان و نویسندگانی چون ژرار دو نروال،هانس هولباین،داستایفسکی و مارگریت دوراس می پردازد.گویا منطق خلق آثار هنری تابع این حکم ارسطو است که می گوید مالیخولیا شرط نبوغ آدمی است.برای سوژه ای که کاملا سلطه ی ادیپی پدر را نپذیرفته باشد،خاطره ی کورای مادرانه همواره مانع از ارتباط قطعی او با زبان نمادین و فرهنگ می شود.این سوژه ی مالیخولیایی به معنایی،از زبان غایب است و در امر نشانه ای به سر می برد.با این حال،در مواردی که کریستوا بررسی می کند،خلق و آفرینش هنری به دستاویزی برای والایش رنج فقدان  و برقراری ارتباطی مجدد با ساحت نمادین بدل می شود.هنر فرایندی است که سوژه را خلق می کند و به وی کمک می کند تا به جای در سوگ نشستن،برای «چیز» از دست رفته،سوگواری کند،یعنی با عمل سوگواری بتواند از اندوه خود گذر کند.البته،این به معنای آن نیست که هر هنرمندی مالیخولیایی بوده و هر مالیخولیایی ای هنرمند خواهد شد.فرجام این ناخوشی حتی می تواند بسیار ناامید کننده باشد. ممکن است عمل تصعید صورت نگیرد و مالیخولیا مرگ را به همراه داشته باشد.

_ شما در پیوستی که برای کتاب «خورشید سیاه مالیخولیا» نوشته اید از همین فرجام ناامید کننده گفته اید و آن را در ارتباط با رمان «بوف کور» هدایت بررسی کرده اید،درحالی که کریستوا از درمان مالیخولیا صحبت می کند.چه تفاوتی میان خوش بینی کریستوا و این فرجام تلخ وجود دارد؟

اساسا،جا دادن مالیخولیا در طبقه بندی بیماری ها،به عنوان یک ناخوشی روان پریشانه چندان درست به نظر نمی رسد.بحث بر سر نوعی جهان بینی است که به سیاست نمادین تن نمی دهد.چنان که لکان نیز می گوید،در نهایت ما همه از شیر گرفته شدیم و رنج حاصل از این جدایی است که برسازنده ی چارچوب هویتی سوژه است.بسیاری از ما این اندوه جانکاه آغازین را از یاد می بریم یا به واسطه ی فرورفتن در ابژه های مصرفی شکاف آن را پر می کنیم.اما برای فرد مالیخولیایی غفلت از فقدان به معنای غفلت از حقیقت هستی انسانی است.نویسنده ی «بوف کور» یک مالیخولیایی خودآگاه است که آرمان خود را بازگشتن به کورای نشانه ای،یا به تعبیری، به مرگ می داند.مرگ آخرین و اصیل ترین آرمان اوست.جان لچت می گوید:«تنها مرگ است که تا ابد می ماند». بنابراین،به سختی می توان او را بیماری ناتوان خطاب کرد که خود نمی داند چه می خواهد.با این حال،نظریه ی کریستوا ایجاب می کند که در پی یافتن تعادلی میان امر نشانه ای و امر نمادین باشد.حرفه ی او به عنوان یک روان کاو ایجاب می کند که به دنبال درمان باشد.

_ رولن بارت با توجه به اولین کتاب کریستوا، «نشانه شناسی» زمانی گفته بود:«...کریستوا نظم چیزها را بر هم می زند...او اقتدار دانش تک گویانه ... را واژگون می کند».خاستگاه این نیروی براندازنده ی آثار کریستوا،به ویژه در حوزه ی نقد ادبی،در کجا قرار دارد؟

بخشی از آن به پس زمینه ی مارکسیستی و فرمالیستی او مربوط می شود که اولی باعث ناامیدی او از سیاست جمعی و دومی موجب اتخاذ موضعی قاطع در برابر ساختارگرایی شد.او به همراه تزوتان تودوروف از اولین متفکرانی بود که به صورت جدی به تفکرات نظریه پرداز برجسته ی شوروی،میخائیل باختین توجه کردند.یکی از مفاهیم براندازنده ی کریستوا مفهوم بینامتنیت است که قرابت هایی با کلام کارناوالی باختین دارد.جالب است که ببینیم چگونه بینامتنیت در حوزه ی نظریه پردازی سینمایی و حتی نقد آگهی های تبلیغاتی اعمال می شود.افزون بر تاثیرات فزاینده ی کریستوا بر نقد ادبی، او خود نویسنده ای برجسته است.«سامورایی ها»،«پیرمرد و گرگ ها» و «داشته ها» رمان هایی اند که او در قالب نظریه-داستان به قلم آورده است.او یک کتاب نیز درباره ی پروست نوشته است و مشغول نوشتن رمانی درباره ی زمان نیز هست.به نظر می رسد کریستوا نیروی خویش را از سرپیچی و طغیانی نشانه ای می گیرد که در روح آثارش حضور دارد.گویا او همواره میزانی از امر نشانه ای را در نوشتار نمادین خود دخالت می دهد و این همان چیزی است که در نیمه ی دوم کتاب بنیان شکن خود «انقلاب در زبان شاعرانه»،در مورد شاعرانی چون مالارمه،لوترئامون و حتی فردی چون جویس بررسی می کند:شاعران و نویسندگانی که انقلابی در زبان شاعرانه ایجاد کرده اند.

_ آیا قصد ترجمه ی آثار دیگری از کریستوا را دارید؟

کریستوا فیلسوف بسیار جذابی است و آثار او دامنه ی وسیعی را در بر می گیرد.از روان کاوی فرویدی-لکانی و فمینیسم گرفته تا نظریه ی ادبی و هنر،همگی در خلال تبیینی معنا می یابند که در پی یافتن تعادلی میان طبیعت و فرهنگ است.به گمانم،کتاب هایی چون «خورشید سیاه» ،«انقلاب در زبان شاعرانه» و «معنا و بی معنایی سرپیچی» از ارزشمندترین و قابل توجه ترین آثار جریان روشنفکری امروز محسوب می شوند.شاید در آینده به ترجمه ی برخی از متون کلیدی کریستوا اقدام کنم.اما نه اکنون،زیرا مدتی است که در واکنش به نظریات ساده انگارانه ی ژیژک درباب سینما،به نظریه ی تحلیلی فیلم و مهم تر از آن،به سینمای دلوز علاقمند شده ام.

 

 

 

 این گفت و گو چندی پیش در روزنامه ی شرق منتشر شد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 8:40  توسط مهردادپارسا  | 

فردیت اشتراکیفردیت اشتراکی

کتاب «فردیت اشتراکی» ،مجموعه ای از گفت و گوهای ژولیا کریستوا،به تازگی از سوی نشر روزبهان و به تدوین و ترجمه ی خودم منتشر شد.کتاب با مقدمه ای نسبتا فنی از توریل موی درباره ی سیر فکری کریستوا آغاز و پس از پنج گفت و گو ،با متن سخنرانی کریستوا در دانشگاه بریتیش کلمبیا پایان می یابد.«فردیت اشتراکی» سومین کتابی است که به طور مستقل درباره ی کریستوا منتشر شده و به مضامینی چون بخشایش،بینامتنیت،فمینیسم و ... می پردازد.فصول کتاب بدین قرارند:

مقدمه ی مترجم

درآمدی بر کریستوا:پروژه ی نشانه ای،توریل موی

گفت و گوی نینا زیوانسویچی با ژولیا کریستوا

پیرمرد و قانون

بخشایش

فردیت اشتراکی                                                                                 

در گذر از مرزها

«ما دو تا» یا تاریخ/داستان بینامتنیت

نمایه ی نام ها

این کتاب ذیل مجموعه ی «مواجهات» نشر روزبهان به چاپ رسیده و پس از کتاب «فلسفه در خیابان» دومین کتاب از این مجموعه است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 17:13  توسط مهردادپارسا  | 

خورشید سیاه مالیخولیا: افسردگی و مالیخولیا در آثار ژولیا کریستوا کتابی است که بخش عمده ی آن بر اساس کتاب خورشید سیاه  نوشته شده است.این کتاب که بعد از کریستوای نوئل مک آفی(نشر مرکز- مهرداد پارسا) دومین کتاب مستقل درباب اوست هفته ی پیش با ترجمه ی من توسط نشر رخ داد نو منتشر شد.کتاب دیگری نیز با نام تن بیگانه پیرامون ایده هایی درباره ی بیگانگی و خارجی بودن در آثار کریستوا(و حتی نگاهی بر آثار میشل هانکه)به تدوین و ترجمه ی خودم به زودی در قالب دفترهای فلسفه از نشر رخ داد نو منشر می شود. فصول کتاب خورشید سیاه مالیخولیا به این شرح است:Black Sun of Melancholia

مقدمه ی مترجم

سلانیه یا اندوه ایلیاتی گری/ژولیا کریستوا

افسردگی و دلالت:سخن گفتن از فقدان/هیلاری کلارک

هنر عشق و مالیخولیا/جان لچت

عشق و مرگ با هر نام دیگری... :در عشق و مالیخولیا/جان لچت

نوشتار مالیخولیایی:پویا شناسی مالیخولیا در خورشید سیاه کریستوا/تسو چانگ سو

پیوست:سمپتوم زیستن/مهرداد پارسا

راهنمای آثار

نمایه نام ها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 16:13  توسط مهردادپارسا  | 

شاید این آخرین بهانه ی زندگی باشد...
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:20  توسط مهردادپارسا  | 

درباره ی بارتلبی،کسی که هیچ گاه به دنیا نیامد!

مهرداد پارسا

 

بارتلبی یک مرجح تقریبا ناموجود است! ایده ی اصلی بارتلبی در بی واسطه گی میلی خلاصه می شود که تماما وجهی سلبی دارد.رفتار او کاملا ساده و در عین حال،منطقی است،او ترجیح می دهد کاری نکند.اما این بار ،دیگرخود این ترجیح ندادن کاری نیست که لازم باشد انجام دهد.او نمی خواهد کاری کند(جز همان کاری که می کند و البته طی داستان چندان کاری به حساب نمی آید)،اما کاری نمی کند تا کاری نکند،او تنها ترجیح می دهد.در واقع، تا جایی که بحث بر سر بارتلبی است او حتی ترجیح هم نمی دهد،اما تا جایی که روایت ایجاب می کند، زبان همچون عاملی است که می خواهد به ما بباوراند که همواره در حال انجام دادن فعلی هستیم و باید باشیم.زبان بار هستی ماست که وادارمان می کند کاری انجام دهیم،و این قانون کار توسط زبان،ارباب اشتراکی(communistic) ما، تحقق می یابد.رفتار بارتلبی بازنمودی است از فلسفه ی زندگی وکیل که باور داشت «ساده ترین راه زندگی بهترین زندگی است».و ساده ترین راه هم چیزی نیست جز ترجیح دادن به ترجیح ندادن.در این لحظه ی صفر فرآیند،هیچ اقدام به عملی(enactment) صورت نمی گیرد و صیرورتی در کار نیست.همه چیز هست چنان که هست!

در واقع،مسئله بر سر سه عبارت متفاوت است:

1.(در زندگی) باید کاری کرد!

2.باید کاری نکرد!

3.نباید کاری کرد!

بارتلبی به کسی می ماند که حتی برای خلاص شدن از زندگی حاضر نیست کاری(مانند خودکشی)انجام دهد،زیرا خودکشی هم برای خود کاری است کارستان.و شاید ، بازنمودی است از میل پنهان به زندگی،در نتیجه ،عملی است که با اصل انگیزه ی عمل که می تواند پوچی و بی ارزشی همه چیز باشد، تفاوت دارد.فلسفه ی بارتلبی این است:هیچ کاری به انجام دادنش نمی ارزد. نه «باید کاری کرد» و نه «باید کاری نکرد» ،بلکه «نباید کاری کرد».

بارتلبی حتی پیش از آن که بمیرد هم مرده بود.او یک « نه- هنوز- سوژه» (not-yet-subject) است که هیچ گاه به سوژه تبدیل نمی شود؛ ایستاده در آستان زندگی و همواره در خلسه ی بودن به سر می برد. بارتلبی همواره حاضر است اما هرگز دیده نمی شود.حضور او دم-دستی ،ابدی و ازلی است؛ «تماشاگر یکه و تنهای انزوایی که آن را از آدم مالامال دیده. ماریوس بیگناه و مسخ شده ای که در دل ویرانه های کارتاژ به فکر فرو رفته».خانه بدوشی بارتلبی نتیجه ی بی تعلقی اوست.در مورد او دیگر مسئله ی بودن یا نبودن مطرح نیست، بلکه مسئله ی تعلق داشتن یا تعلق نداشتن مطرح است،او به جایی تعلق ندارد.او مثال انسانیت و روح زمانه است؛مرگی زودرس برای سوژه ای نارس...

بارتلبی یک ویژگی اساسی دارد که او را شبیه مرد تک نتی هیچکاک می کند،این که کل هستی اش به ترجیحی سلبی تحویل می یابد اما نه تقلیل.او مرد تک جمله ای است.با این حال، هستی او چیزی بیش از این جمله است،زیرا شامل همه ی چیز هایی است که این همه نیست!در واقع،اگر بارتلبی همان چیزی بود که می بود،چندان چیزی نبود،و حال ،بر خلاف این که رفتار او ،رفتاری محسوب نمی شود و به چشم نمی آید ،او چیزی بیش از صرف رفتار واحد خود است(با این که رفتار او واضح و ساده به نظر می رسد،معنای عمیق تری را در پس خود دارد).رفتار او صرفا نه در بردارنده ی خود بلکه شامل همه ی رفتار های غیر از خود است،مانند دالی که تنها بهیک مدلول ارجاع نمی یابد و زنجیره ای از دال ها را در پس خود دارد.آری، بارتلبی چیزی بیش از خودش است .او همواره گامی از خود پیش تر است !

این مقاله و مقاله ی زیر قبلا در ماهنامه ی اینترنتی ژرفا منتشر شده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:30  توسط مهردادپارسا  | 

ژان بودریار

 Jean Baudrillard

«ژان بودریار» اثر ریچارد جی لین یکی از کتاب های مجموعه یcritical thinkers  ،یا «اندیشه گران انتقادی» است که به بررسی آرا و اندیشه های متفکران پست مدرن و حوزه ی انتقادی می پردازد.این کتاب دومین کتاب من (بعد از ژولیا کریستوا)است که از مجموعه ی مذکور ترجمه کرده ام و به تازه گی از سوی نشر رخداد نو منتشر شده است.از این مجموعه ،پیشتر آثاری مانند پل دومان ، موریس بلانشو،ژولیا کریستوا،بارت و... به چاپ رسیده و آثاری نیز در دست ترجمه است.بودریار از فیلسوفانی است که عمدتا به واسطه ی آثار ترجمه شده ازاو(مانندامریکا،درسایه ی اکثریت های خاموش،فوکو را فراموش کن و مقالات متعدد در نشریات مختلف) در ایران بیشتر شناخته شده است .با این حال،مجلد حاضر برخی از مفاهیم نا آشنا تر از جمله عقایدی درباره ی  بدوی گرایی،بازاندیشی مارکسیسم در قالب ساختارگرایی یا نقد مارکسیسم ، نگاه وی به تکنولوژی و ابژه های تکنولوژیکی و در نهایت، راهبرد های نوشتن/خواندن او را مفصلا شرح می دهد.فصول کتاب به این شرح است:

 

چرا بودریار؟

اندیشه های اساسی

1.سرآغاز ها:اندیشه ی فرانسوی در دهه ی 60

2.نظام تکنولوژیکی ابژه ها

3.روایت های بدوی گرایی/آخرین کتاب واقعی

4.بازخوانی مارکسیسم

5.وانموده ها و امر حادواقعی

6.امریکا و پست مدرنیسم

7.استراتژی های نوشتار:اجرای پست مدرن

پس از بودریار

برای مطالعه ی بیشتر

راهنمای آثار

نمایه

 

مولف کتاب ریچارد جی لین، مدرس نظریه ی پسا استعماری و ادبیات نمایشی در لندن است و احتمالا تالیف فصل های سوم و آخر در همین گرایشات او ریشه دارد .   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:57  توسط مهردادپارسا  | 

از نگاه تصویری تا نگاه خیره ی واقعی

تاد مک گوان

 

 

 

ضرورت نظریه لکانی فیلم

 

زمانی که نظریه پردازان  فیلم در هه ی هفتاد  برای اولین بار به اندیشه ی ژاک لکان توجه کردند تا  بر درک اشان از سینما بیافزایند ، تمرکزشان محدود بود .چون خود  لکان هرگز در باره ی فیلم نظریه  پردازی  نکرد، نظریه پردازان  به حوزه ای از اندیشه ی او توجه کردند که  به نظر می رسید آسان تراز همه  به  تجربه ی سینمایی منتقل شود. آنها تقریبا ،تنها به مقاله ای استناد کردند که  « مرحله ی آینه ای به عنوان    شکل دهنده ی کارکرد من ، به صورتی که در تجربه ی روانکاوانه آشکار شده» نام داشت . این متن مختصر که به اوایل سیر فکری لکان  مربوط  است  ، و معمولا  آن را با نام «مقاله ی مرحله ی آینه ای» می شناسند - متنی که لکان در سال 1949 به صورت سخنرانی ارائه کرد ، دو سال پیش از آغاز سمینار هایی که در  آنها تفکری را پروراند که اکنون با او شناخته می شود -راهی را به نظریه پردازان  فیلم نشان داد تا مسائل ایدئولوژیکی موجود در کنه کنش تماشا گری فیلم را در نظر داشته باشند(1).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 7:46  توسط مهردادپارسا  | 

هایپر رائولیته

 

فوتبال وانموده  است و بازی کامپیوتری فوتبال وانموده ا ی از وانموده ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:3  توسط مهردادپارسا  | 

مرگ- سوت ممتد

 

هستی و زندگی خود یک جنایت است و کفاره ی آن رنجی است که همواره با ما خواهد ماند.به راستی که با چیزی جز نیستی مواجه نیستیم.(شوپنهاور)

 

اتوپیای تحقق یافته ،از جهتی ،نشئه و خلسگی نابهنگام یک هستی نابجا است: زیستن با سوبژکتیویته ای بیمارگونه که به سان «رخدادی مطلق تنها در پوچی ای مطلق رخ می دهد» .مرگ واقعی می نماید، زیرا« واقعه ای است که همواره پیشاپیش رخ داده است» .بودریار در کتاب توهم پایان و ذیل «چگونه می توانید از سایه اتان بپرید وقتی دیگر آنرا ندارید» از ناپدیدی سوژه می گوید : «این میل وسواس گونه به جاودانگی ،به بقایی قطعی،حول جنونی غریب پرسه می زند –شیدایی به آنچه که به غایتش رسیده است.شیدایی به اینهمانی – به اشباع، تمامیت ، سرریزی. و نیز به کمال . توهم مهلک کمال...(1995:101).مرگ نقطه ی صفر هستی است، جایی که نه روحی دمیده می شود  و نه حادثه ای به وقوع می پیوندد...توهم پایان توهم زیستن است زمانی که از پیش مرده باشیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:6  توسط مهردادپارسا  | 

21gramsدر جستجوی زمان(21گرم) از دست رفته                                 

 

«می گن همه ی ما درست تو لحظه ی مرگمون بیست و یک گرم از دست می دیم ، همه ،بیست و یک گرم. ... »

 

21 گرم ایناریتو با ژانر درام خود، پیوند های  روایی- محتوایی خلاقانه ای را به تصویر می کشد که پس از گذشت لحظاتی از فیلم متوجه ی آن می شویم.از سویی روایت سه گانه ی فیلم که با زندگی سه شخصیت داستان  پیش می رود دچار نوعی ناهنجاری یا به قولی ناروایتگری است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:42  توسط مهردادپارسا  |