کورا

 

 

فرجام ناامید کننده

 

ژولیا کریستوا فیلسوف و نظریه پرداز پست مدرن بلغاری-فرانسوی بخش اعظم پروژه ی فکری خویش را در سنت روان کاوی لکانی و زبان شناسی سوسوری بنا می کند.او یکی از اولین متفکرانی بود که در دهه های شصت و هفتاد با معرفی برداشتی خاص از سوژه ی انسانی به شکل گیری «پساساختارگرایی» یاری رساند.با وجود اهمیت تفکر او، جز معدودی از مقالات پراکنده،آثار اصلی او در ایران منتشر نشده است.اخیرا کتاب «فردیت اشتراکی» که به گفت و گوهای کریستوا اختصاص دارد،به همت مهرداد پارسا ترجمه شده است.افزون بر این،کتاب های «ژولیا کریستوا» اثر نوئل مک آفی،«ژان بودریار» اثر ریچارد جی لین،و «خورشید سیاه مالیخولیا:افسردگی و مالیخولیا در آثار ژولیا کریستوا» از دیگر آثار ترجمه ی مهرداد پارساست. پارسا اکنون کتاب «تن بیگانه:مفهوم بیگانگی در آثار کریستوا» و «درباب ترجمه» اثر پل ریکور و «فیلم به مثابه ی فلسفه:مقالاتی در سینما پس از ویتگنشتاین و کاول» به ویراستاری رید و گود ایناف را در دست چاپ دارد.

 

(یوسف فرهادی)

_ شما اخیرا کتاب «فردیت اشتراکی» و پیش از آن،«خورشید سیاه مالیخولیا» را ترجمه کرده اید که از سوی انتشارات روزبهان و نشر رخ داد نو منتشر شده اند.گرایش فلسفی کریستوا را چگونه ارزیابی می کنید،یا به بیان بهتر،کریستوا پساساختارگرایی مد نظر خود و نظام فکری خویش را در کدام سنت فلسفی بنا می کند؟

نخست،باید اشاره کنم که شاید تعبیر نظام یا نظام پردازی چندان مناسب نباشد.کریستوا نیز همچون بودریار و باتای که ،به بیان ویتگنشتاین،در پی گریز از «کلی گویی های عظیم» یا تخریب نظام هایی چون فلسفه ی هگل هستند،بر آن لحظاتی از هستی سوژه دست می گذارد که تنها طی جریان حاشیه پردازی حالات مرزی آشکار می شوند.هر چند که کریستوا به نظریه پردازی درباب این نظام گریزی دست نمی زند،اما به بحث از مسائلی می پردازد که آن را «مثل کثیف» افلاطونی می نامم،یعنی همان مقولات همواره طرد شده ی فلسفه ی کلاسیک. البته این گرایش محدود به کریستوا نیست.در کل،کریستوا مفهوم بنیادی «سوبژکتیویته» را بر اساس برداشت هگل و نیچه از مقوله ی «خود» دکارتی مطرح می کند که هر دو ،به مخالفت با فرض سوژه به عنوان خداوندگار هستی برمی خیزند.رویکرد او،چیزی متفاوت با «هستی شناسی جوهری» است و به تعبیر مک آفی،نوعی «فلسفه ی فرایندی» است که با اندیشه ی وایتهد و حتی با تفکرات هراکلیتوس قرابت هایی دارد.بنابراین،می توانیم به مفهوم مهم «سوژه ی سخن گو» توجه کنیم تا ببینیم که چگونه دو جزء این تعبیر هر یک از دو جریان روان کاوانه و زبان شناختی خبر می دهند که کریستوا دست به تلفیق آن ها زده است.

_ بنابراین،بیشتر باید به مفاهیم توجه کرد تا به نظام فکری.مفاهیم بنیادی تفکر کریستوا چه هستند.می خواهم بپرسم،ما باید کریستوا را متفکری روان کاو در نظر بگیریم یا یک فیلسوف،و یا شاید اندیشمندی فمینیست ؟

بی شک،در فلسفه ی معاصر ،بر خلاف فلسفه ی انتزاعی و آکادمیک کلاسیک،مرز دقیقی میان این شاخه ها وجود ندارد،و همین امر است که به آن وجهی عینی تر،انضمامی تر و ملموس تر می بخشد.کریستوا سوژه را هویتی بینامتنی و پویا معرفی می کند که درهم بافته ای از فرهنگ،زبان،جنسیت و حتی سمپتوم هایش است و این همان فرض سوژه به مثابه ی یک نظام باز است. درست است که کریستوا به عنوان یک روان کاو ملهم از فروید و لکان مشغول به کار است یا بخش اعظمی از آثار وی مربوط به نظریه ی ادبی یا فمینیستی است،اما نظریه ی فلسفی او چندان از ایده های روان کاوانه اش،یا نظریه ی زبان وی متمایز نیست.مفاهیم امر نشانه ای و امر نمادین ، آلوده انگاری که به عنوان بدیلی برای مرحله ی آینه ای لکان معرفی می شود،ایده ی سرپیچی که معنای نامتعارفی از امر سیاسی را در خود دارد، بینامتنیت که از نو واژه های کریستوا و نقل محافل ادبی است، مالیخولیا و ...،همگی ابزارهایی اند برای تصویر کردن وضعیت سوژه ی معاصر،و فلسفه ی امروز چیزی جز این نمی تواند باشد.

_ عمده ی بحث های دو کتابی که اخیرا ترجمه کرده اید چیست؟چه جنبه ای از تفکر کریستوا برای تان جذاب است؟

کتاب «فردیت اشتراکی» مجموعه ای از گفت و گوهای کریستواست و به تبع دامنه ی وسیعی ای را در بر می گیرد.اما بگذارید به «خورشید سیاه مالیخولیا» اشاره ای داشته باشم.کریستوا اصطلاح مالیخولیا را برای اشاره به نوع حادی از افسردگی،موسوم به افسردگی خودشیفته وار،به کار می گیرد که معطوف به خود سوژه است.نوع معمول تر افسردگی همان افسردگی ابژه ای است که معطوف به یک ابژه ی میل است و اغلب با جایگزینی آن درمان می شود.این تمایز میان افسردگی ابژه ای و افسردگی خودشیفته وار یا همان مالیخولیا مشابه ی تمایز فرویدی میان روان نژندی و روان پریشی است.در مالیخولیا فقدانی در «خود» احساس می شود که مانع از ائتلاف سوژه و ساحت نمادین است و در نتیجه نوعی بی معنایی را تقویت می کند.همه چیز به آغاز تکوین فرد باز می گردد،یعنی زمانی که کودک یا سوژه ی هنوز سوژه نشده،در فضایی کاملا مادرانه و در وفوری تام به سر می برد.کریستوا این فضا را «کورا» می نامد و آن را از «تیمائوس» افلاطون وام می گیرد.در ابتدا کودک در این فضای آهنگین غوطه ور است و هیچ نیازی به استفاده از زبان ندارد.اما به تدریج طی عمل آلوده انگاری می آموزد که برای تبدیل شدن به سوژه ای متعارف چاره ای جز جدا شدن از متعالی ترین ابژه میل خود،یعنی مادر ندارد.کودک طی مداخله ی عنصر سوم،یعنی پدر و با آموختن زبان درآستانه ی «گسست نهاده ای» قرار می گیرد و فرایند جدایی را کامل می کند.با این همه،در بسیاری از موارد این جدایی به صورت کامل تحقق نمی یابد و رنج فقدان مادر در کل هستی سوژه ی نه چندان منسجم باقی می ماند. مالیخولیا در واقع نوعی آگاهی از همین فقدان اولیه است...

_ آیا درست است که برای کریستوا همین فقدان یا مالیخولیا به مدخلی برای ورود به قلمروی هنر بدل می شود؟چه پیوندی میان هنر و افسردگی به معنای کریستوایی کلمه وجود دارد؟

بله،همان طور که جان لچت هم اشاره می کند،از نظر کریستوا شکاف قابل توجهی میان تولید اثر هنری و حیات سوژه وجود ندارد.به همین جهت او پس از طرح مباحث نظری به بررسی آثار هنرمندان و نویسندگانی چون ژرار دو نروال،هانس هولباین،داستایفسکی و مارگریت دوراس می پردازد.گویا منطق خلق آثار هنری تابع این حکم ارسطو است که می گوید مالیخولیا شرط نبوغ آدمی است.برای سوژه ای که کاملا سلطه ی ادیپی پدر را نپذیرفته باشد،خاطره ی کورای مادرانه همواره مانع از ارتباط قطعی او با زبان نمادین و فرهنگ می شود.این سوژه ی مالیخولیایی به معنایی،از زبان غایب است و در امر نشانه ای به سر می برد.با این حال،در مواردی که کریستوا بررسی می کند،خلق و آفرینش هنری به دستاویزی برای والایش رنج فقدان  و برقراری ارتباطی مجدد با ساحت نمادین بدل می شود.هنر فرایندی است که سوژه را خلق می کند و به وی کمک می کند تا به جای در سوگ نشستن،برای «چیز» از دست رفته،سوگواری کند،یعنی با عمل سوگواری بتواند از اندوه خود گذر کند.البته،این به معنای آن نیست که هر هنرمندی مالیخولیایی بوده و هر مالیخولیایی ای هنرمند خواهد شد.فرجام این ناخوشی حتی می تواند بسیار ناامید کننده باشد. ممکن است عمل تصعید صورت نگیرد و مالیخولیا مرگ را به همراه داشته باشد.

_ شما در پیوستی که برای کتاب «خورشید سیاه مالیخولیا» نوشته اید از همین فرجام ناامید کننده گفته اید و آن را در ارتباط با رمان «بوف کور» هدایت بررسی کرده اید،درحالی که کریستوا از درمان مالیخولیا صحبت می کند.چه تفاوتی میان خوش بینی کریستوا و این فرجام تلخ وجود دارد؟

اساسا،جا دادن مالیخولیا در طبقه بندی بیماری ها،به عنوان یک ناخوشی روان پریشانه چندان درست به نظر نمی رسد.بحث بر سر نوعی جهان بینی است که به سیاست نمادین تن نمی دهد.چنان که لکان نیز می گوید،در نهایت ما همه از شیر گرفته شدیم و رنج حاصل از این جدایی است که برسازنده ی چارچوب هویتی سوژه است.بسیاری از ما این اندوه جانکاه آغازین را از یاد می بریم یا به واسطه ی فرورفتن در ابژه های مصرفی شکاف آن را پر می کنیم.اما برای فرد مالیخولیایی غفلت از فقدان به معنای غفلت از حقیقت هستی انسانی است.نویسنده ی «بوف کور» یک مالیخولیایی خودآگاه است که آرمان خود را بازگشتن به کورای نشانه ای،یا به تعبیری، به مرگ می داند.مرگ آخرین و اصیل ترین آرمان اوست.جان لچت می گوید:«تنها مرگ است که تا ابد می ماند». بنابراین،به سختی می توان او را بیماری ناتوان خطاب کرد که خود نمی داند چه می خواهد.با این حال،نظریه ی کریستوا ایجاب می کند که در پی یافتن تعادلی میان امر نشانه ای و امر نمادین باشد.حرفه ی او به عنوان یک روان کاو ایجاب می کند که به دنبال درمان باشد.

_ رولن بارت با توجه به اولین کتاب کریستوا، «نشانه شناسی» زمانی گفته بود:«...کریستوا نظم چیزها را بر هم می زند...او اقتدار دانش تک گویانه ... را واژگون می کند».خاستگاه این نیروی براندازنده ی آثار کریستوا،به ویژه در حوزه ی نقد ادبی،در کجا قرار دارد؟

بخشی از آن به پس زمینه ی مارکسیستی و فرمالیستی او مربوط می شود که اولی باعث ناامیدی او از سیاست جمعی و دومی موجب اتخاذ موضعی قاطع در برابر ساختارگرایی شد.او به همراه تزوتان تودوروف از اولین متفکرانی بود که به صورت جدی به تفکرات نظریه پرداز برجسته ی شوروی،میخائیل باختین توجه کردند.یکی از مفاهیم براندازنده ی کریستوا مفهوم بینامتنیت است که قرابت هایی با کلام کارناوالی باختین دارد.جالب است که ببینیم چگونه بینامتنیت در حوزه ی نظریه پردازی سینمایی و حتی نقد آگهی های تبلیغاتی اعمال می شود.افزون بر تاثیرات فزاینده ی کریستوا بر نقد ادبی، او خود نویسنده ای برجسته است.«سامورایی ها»،«پیرمرد و گرگ ها» و «داشته ها» رمان هایی اند که او در قالب نظریه-داستان به قلم آورده است.او یک کتاب نیز درباره ی پروست نوشته است و مشغول نوشتن رمانی درباره ی زمان نیز هست.به نظر می رسد کریستوا نیروی خویش را از سرپیچی و طغیانی نشانه ای می گیرد که در روح آثارش حضور دارد.گویا او همواره میزانی از امر نشانه ای را در نوشتار نمادین خود دخالت می دهد و این همان چیزی است که در نیمه ی دوم کتاب بنیان شکن خود «انقلاب در زبان شاعرانه»،در مورد شاعرانی چون مالارمه،لوترئامون و حتی فردی چون جویس بررسی می کند:شاعران و نویسندگانی که انقلابی در زبان شاعرانه ایجاد کرده اند.

_ آیا قصد ترجمه ی آثار دیگری از کریستوا را دارید؟

کریستوا فیلسوف بسیار جذابی است و آثار او دامنه ی وسیعی را در بر می گیرد.از روان کاوی فرویدی-لکانی و فمینیسم گرفته تا نظریه ی ادبی و هنر،همگی در خلال تبیینی معنا می یابند که در پی یافتن تعادلی میان طبیعت و فرهنگ است.به گمانم،کتاب هایی چون «خورشید سیاه» ،«انقلاب در زبان شاعرانه» و «معنا و بی معنایی سرپیچی» از ارزشمندترین و قابل توجه ترین آثار جریان روشنفکری امروز محسوب می شوند.شاید در آینده به ترجمه ی برخی از متون کلیدی کریستوا اقدام کنم.اما نه اکنون،زیرا مدتی است که در واکنش به نظریات ساده انگارانه ی ژیژک درباب سینما،به نظریه ی تحلیلی فیلم و مهم تر از آن،به سینمای دلوز علاقمند شده ام.

 

 

 

 این گفت و گو چندی پیش در روزنامه ی شرق منتشر شد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 8:40  توسط مهردادپارسا  |