مرگ- سوت ممتد

 

هستی و زندگی خود یک جنایت است و کفاره ی آن رنجی است که همواره با ما خواهد ماند.به راستی که با چیزی جز نیستی مواجه نیستیم.(شوپنهاور)

 

اتوپیای تحقق یافته ،از جهتی ،نشئه و خلسگی نابهنگام یک هستی نابجا است: زیستن با سوبژکتیویته ای بیمارگونه که به سان «رخدادی مطلق تنها در پوچی ای مطلق رخ می دهد» .مرگ واقعی می نماید، زیرا« واقعه ای است که همواره پیشاپیش رخ داده است» .بودریار در کتاب توهم پایان و ذیل «چگونه می توانید از سایه اتان بپرید وقتی دیگر آنرا ندارید» از ناپدیدی سوژه می گوید : «این میل وسواس گونه به جاودانگی ،به بقایی قطعی،حول جنونی غریب پرسه می زند –شیدایی به آنچه که به غایتش رسیده است.شیدایی به اینهمانی – به اشباع، تمامیت ، سرریزی. و نیز به کمال . توهم مهلک کمال...(1995:101).مرگ نقطه ی صفر هستی است، جایی که نه روحی دمیده می شود  و نه حادثه ای به وقوع می پیوندد...توهم پایان توهم زیستن است زمانی که از پیش مرده باشیم...