درباره ی بارتلبی،کسی که هیچ گاه به دنیا نیامد!

مهرداد پارسا

 

بارتلبی یک مرجح تقریبا ناموجود است! ایده ی اصلی بارتلبی در بی واسطه گی میلی خلاصه می شود که تماما وجهی سلبی دارد.رفتار او کاملا ساده و در عین حال،منطقی است،او ترجیح می دهد کاری نکند.اما این بار ،دیگرخود این ترجیح ندادن کاری نیست که لازم باشد انجام دهد.او نمی خواهد کاری کند(جز همان کاری که می کند و البته طی داستان چندان کاری به حساب نمی آید)،اما کاری نمی کند تا کاری نکند،او تنها ترجیح می دهد.در واقع، تا جایی که بحث بر سر بارتلبی است او حتی ترجیح هم نمی دهد،اما تا جایی که روایت ایجاب می کند، زبان همچون عاملی است که می خواهد به ما بباوراند که همواره در حال انجام دادن فعلی هستیم و باید باشیم.زبان بار هستی ماست که وادارمان می کند کاری انجام دهیم،و این قانون کار توسط زبان،ارباب اشتراکی(communistic) ما، تحقق می یابد.رفتار بارتلبی بازنمودی است از فلسفه ی زندگی وکیل که باور داشت «ساده ترین راه زندگی بهترین زندگی است».و ساده ترین راه هم چیزی نیست جز ترجیح دادن به ترجیح ندادن.در این لحظه ی صفر فرآیند،هیچ اقدام به عملی(enactment) صورت نمی گیرد و صیرورتی در کار نیست.همه چیز هست چنان که هست!

در واقع،مسئله بر سر سه عبارت متفاوت است:

1.(در زندگی) باید کاری کرد!

2.باید کاری نکرد!

3.نباید کاری کرد!

بارتلبی به کسی می ماند که حتی برای خلاص شدن از زندگی حاضر نیست کاری(مانند خودکشی)انجام دهد،زیرا خودکشی هم برای خود کاری است کارستان.و شاید ، بازنمودی است از میل پنهان به زندگی،در نتیجه ،عملی است که با اصل انگیزه ی عمل که می تواند پوچی و بی ارزشی همه چیز باشد، تفاوت دارد.فلسفه ی بارتلبی این است:هیچ کاری به انجام دادنش نمی ارزد. نه «باید کاری کرد» و نه «باید کاری نکرد» ،بلکه «نباید کاری کرد».

بارتلبی حتی پیش از آن که بمیرد هم مرده بود.او یک « نه- هنوز- سوژه» (not-yet-subject) است که هیچ گاه به سوژه تبدیل نمی شود؛ ایستاده در آستان زندگی و همواره در خلسه ی بودن به سر می برد. بارتلبی همواره حاضر است اما هرگز دیده نمی شود.حضور او دم-دستی ،ابدی و ازلی است؛ «تماشاگر یکه و تنهای انزوایی که آن را از آدم مالامال دیده. ماریوس بیگناه و مسخ شده ای که در دل ویرانه های کارتاژ به فکر فرو رفته».خانه بدوشی بارتلبی نتیجه ی بی تعلقی اوست.در مورد او دیگر مسئله ی بودن یا نبودن مطرح نیست، بلکه مسئله ی تعلق داشتن یا تعلق نداشتن مطرح است،او به جایی تعلق ندارد.او مثال انسانیت و روح زمانه است؛مرگی زودرس برای سوژه ای نارس...

بارتلبی یک ویژگی اساسی دارد که او را شبیه مرد تک نتی هیچکاک می کند،این که کل هستی اش به ترجیحی سلبی تحویل می یابد اما نه تقلیل.او مرد تک جمله ای است.با این حال، هستی او چیزی بیش از این جمله است،زیرا شامل همه ی چیز هایی است که این همه نیست!در واقع،اگر بارتلبی همان چیزی بود که می بود،چندان چیزی نبود،و حال ،بر خلاف این که رفتار او ،رفتاری محسوب نمی شود و به چشم نمی آید ،او چیزی بیش از صرف رفتار واحد خود است(با این که رفتار او واضح و ساده به نظر می رسد،معنای عمیق تری را در پس خود دارد).رفتار او صرفا نه در بردارنده ی خود بلکه شامل همه ی رفتار های غیر از خود است،مانند دالی که تنها بهیک مدلول ارجاع نمی یابد و زنجیره ای از دال ها را در پس خود دارد.آری، بارتلبی چیزی بیش از خودش است .او همواره گامی از خود پیش تر است !

این مقاله و مقاله ی زیر قبلا در ماهنامه ی اینترنتی ژرفا منتشر شده است.