
کافکا سینما را سیل بیپایان و بیوقفه ی تصاویر میداند و میگوید به این دلیل به سینما علاقه ی چندانی ندارد که خود نیز مانند سینما «زیاده بصری» است. با این همه، گرچه این زیاده بصری بودن میان کافکا و سینما فاصله میاندازد، اما چشمان بسیاری از بینندگان میانمایهی سینمای روایی را به پردهای میدوزد که اغلب از تکرار رویدادهای جهان فراتر نمیرود. این که سوژه های انسانی به واسطهی ماهیت خود اساساً زیاده بصریاند به سادگی سینما را به سمتی هدایت میکند که چنین میلی را در آنان ارضا کند؛ سینمایی که به کلیشهها تقلیل مییابد و واقعیت را نیز به کلیشه ای برای سوژه های لذتطلب بدل میکند. در این جا باید از چیستی سینمایی پرسش کرد که به ابزاری برای سرگرمی یا از نظر ویتگنشتاین میان پردهای برای رها شدن از دشواری تفکر فلسفی (یا صرف اندیشیدن) بدل شده است؛ این حقیقت که تلاش برای یافتن لذت فتیشیستی و روایی تنها منحصر به سینما نمیشود و میتواند زمینه های دیگری چون نقاشی، عکاسی یا موسیقی را نیز دربربگیرد، ما را از پرسش کردن از این وضعیت مخرب بازنمیدارد. سینما چیست و چه «میتواند» باشد؟
فلسفه به مثابهی جریان دائمی تفکر و پرسشگری دیرزمانی است که دریافته وجودش تنها با حیرت و یا به تعبیر بهتر، با رنج گره خورده است. هیچ تفکر اصیل و تازه ای وجود نخواد داشت مگر آن که سوژه از خیال سرخوشانهی دست یافتن به حقیقتی دائمی به در آمده و به واسطهی رنج مواجهه شدن با امری جدید دشواریِ حرکت بپذیرد. فلسفه ورزی رنجی دائمی است که خود به لذت نهایی بدل میشود، لذت در حرکت بودن، سیال بودن، گریزندگی و فاصله گرفته از هر آن چه که به سکون و جمود حقیقت گرایش دارد. از این منظر، فلسفه یا پرسشگری بیپایان یا به تعبیر دلوزی فلسفه به مثابهی خلق مفاهیم تازه نه حوزهای خاص یا رشتهای علمی، بلکه رخدادی است که میتواند در هر حوزهای روی دهد: قطعه ای که شنونده را میآزارد، عکسی که کلیشههای بصری سوژه را درهم شکسته و موجب رنج او میشود، و سینمایی که جهانی دیگرگونه و تجربه ناشده را به تجربهی بیننده اضافه میکند. به تعبیر بهتر، فلسفهورزی چیزی نیست جز ایجاد دائمی «وضعیتهایی در حد» و این امر گاه بهواسطهی زبان و نوشتار روی میدهد (فلسفه به معنای متعارف و به مثابهی علمی مشخص)، گاه به واسطهی صدا (فلسفه به مثابهی خلق دائمی امر شنیداری)، و گاه از طریق تصویر (فلسفه به مثابهی سینما). بیشک، میتوان ابزارهای فلسفهورزی دیگری چون عکاسی یا نقاشی را نیز به این فهرست اضافه کرد و همواره در پیکشف و خلق شیوههایی تازه برای اندیشهورزی بود و شیوه هایی را جستجو کرد که قابلیت ایجاد امری نو را داشته باشند. با این برداشت، ایدهی فیلم به مثابهی فلسفه رویکردی بدیهی مینماید و تنها مسئله را به سطح کشف ابزاری انتقادی برای تمایز میان آثار والا و آثار پست بدل میکند. اما آن چه که سینما را در نظر بسیاری چون آدورنو به پدیدهای مبتذل در صنعت فرهنگ بدل میکند، تنها مختص سینما نیست و میتواند در خود زبان نیز که ابزار تأملات اوست روی دهد. زبان و نوشتار ابزاری بیانی است که هم در یاوهگوییهای روزمره به کار میرود و هم در تأملاتی بنیادین دربارهی جهان. صدا ابزاری بیانی است که هم به کار هیاهو میآید و هم در شاهکارهای موسیقی به کار میرود. و به همین ترتیب، تصویر سینمایی ابزاری بیانی است که هم از طریق تکرار امر موجود به لذت بصری/روایی میانجامد و هم میتواند به واسطهی نمایش امری نو نیروی پیش برندهی تفکر باشد. بنابراین، مخرج مشترک مثالی عرصههایی چون زبان، سینما، موسیقی و ... چیزی نیست جز اندیشیدن به مثابهی امری که در جهت تخریب جایگاه تثبیت شدهی ابژه و سوژه گام برمیدارد: گریختن از امر آشنا که امکان ظهور امری نامأنوس را فراهم میکند. نوشتار فلسفی اوج استفاده از قابلیتهای زبان است و سینمای فلسفی اوج استفاده از قابلیتهای تصویر. از این رو، خطر بدل شدن به امری مبتذل که تنها به کار سرگرمی میآید حتی خود تفکر زبانی/نوشتاری را هم تهدید میکند.
کتاب «فیلسوفان سینما» (شَوَند، 1394) از متفکرانی سخن میگوید که هر یک به شیوهی خاص خود روایتی از نسبتهای میان فلسفه و سینما به دست میدهند. برخی همچون مانستربرگ و دلوز سینما را به واسطهی قابلیتهای بی بدیلش میستایند و برخی همچون آدورنو آن را بخشی از «صنعت فرهنگ» دانسته و به نقد آن مینشینند. برای مثال، مانستربرگ درمقام روانشناسی بنام اولین متفکری است که سینما و نظریه را به هم نزدیک کرده و آن را درمقام هنری قابل بحث با فرایندهای روانشناختی ذهن مقایسه میکند و به قیاس «فیلم/ذهن» میپردازد. به اعتقاد او سازوکارهای سینما مشابه مکانیسمهای سینماییاند و بر این اساس میتوان برای مثال امکانهایی چون فلاش بک را با فرایند یادآوری و حافظه در ذهن مقایسه کرد. به علاوه، مانستربرگ به مقایسهی سینما و تئاتر میپردازد و سینما را واجد قابلیتهایی میداند که از هر گونه اجرای نمایش زنده فراتر میرود. مقالهی مانستربرگ در کتاب «فیلسوفان سینما» با ارزیابی این قیاس مانستربرگ و طرح انتقادات ادامه مییابد و درنهایت از موضع او دفاع میکند. آن چه از نظر مانستربرگ قدرتهای سینما به حساب میآید، در مقابل برای فیلسوفی چون برگسون نقاط ضعف شیوهی ادراک سوژهی مدرن محسوب میشود که به مکانیسم سینمایی عادت کرده است. به اعتقاد او سینما با تکه تکه کردن حرکت جریان سیال حرکت واقعی را جعل کرده و حرکت یا زمانی کاذب را ایجاد می کند. این در حالی است که حرکت را نمیتوان با توالی لحظههای بریده و سپس چسباندن آن ها به هم بازسازی کرد. این برداشت کمی از حرکت و زمان که عمدتاً خاص روایت علم مدرن است، عملکردی عقلانی است و حال آن که او شهود را شیوهی حقیقی ادراک زمان و مکان میداند. بحث از برداشت برگسون در این کتاب که عمدتاً وجهی علمیتر به خود می گیرد، در مقالهی دلوز انعکاس مییابد، کسی که بخش زیادی از دو کتاب سینمایی خود (سینما1: تصویر-حرکت و سینما2: تصویر-زمان) را به واسطهی مباحث برگسون پیش میبرد. به اعتقاد دلوز سینمای کلاسیک عرصهی ظهور تصویر-حرکت و انواع گوناگون آن است و سینمای مدرن که با تضعیف پیوندهای حسی-حرکتی نئورآلیسم ایتالیا آغاز شد عرضهی تبلور تصویر-زمان. چنان که در مقالهی مربوط به دلوز میآید، او روایتی منحصر به فرد از سینما به دست میدهد که قصدش ترسیم نوعی هستیشناسی تصویر سینمایی است، و این چیزی است که به اعتقاد پائولا ماراتی با رویکرد سینمایی استنلی کاول (دیگر مقالهی کتاب) قابل مقایسه است که مفاهیم اصلی فلسفهی خویش را در سینمای کلاسیک هالیوود پیگیری میکند.
کتاب «فیلسوفان سینما» در سیزده فصل به چهرههای سینما دوست و بعضاً سینماستیز گوناگونی چون ویلم فلوسر، تئودور آدورنو، آندره بازن، سرژ دنه، ژولیا کریستوا، اسلاوی ژیژک، لورا مالوی، ژیل دلوز و ژاک رانسیر میپردازد و نسبتهای میان فلسفه و سینما را در تأملات این اندیشمندان مورد بررسی قرار میدهد. گرچه از منظر آن چه که امروزه فلسفهی سینما نامیده میشود، همهی نظریهپردازان کتاب مذکور در مسیر به رسمیت شناختن فیلم به مثابهی فلسفه حرکت نمیکنند، اما همنشینی این چهرهها از ضرورت توجه به ماهیت تأمل برانگیز امر سینمایی خبر میدهد و خواننده را با کلیتی از مواجهات سینما و فلسفه نزد متفکران اصلی این حوزه آشنا میکند. این آثار تلاشیاند برای تصحیح و یا دست کم ارتقای کیفیت مواجهه با فیلمهای فلسفی و حرکتیاند برای ایجاد زمینههایی برای تخریب همه جانبهی اغلب سالنهای سینما؛ سالنهایی که به واسطهی برخی فیلمسازان و منتقدان هر لحظه به غار افلاطونی نزدیکتر میشوند ...