«می گن همه ی ما درست تو لحظه ی مرگمون بیست و یک گرم از دست می دیم ، همه ،بیست و یک گرم. ... »

 

21 گرم ایناریتو با ژانر درام خود، پیوند های  روایی- محتوایی خلاقانه ای را به تصویر می کشد که پس از گذشت لحظاتی از فیلم متوجه ی آن می شویم.از سویی روایت سه گانه ی فیلم که با زندگی سه شخصیت داستان  پیش می رود دچار نوعی ناهنجاری یا به قولی ناروایتگری است.فیلم اثر متفاوتی است که بیننده را با سوء تفاهمی دائمی مواجه می کند و زمان آن به اختلالی دچار است که می توان آنرا نتیجه ی چندپارگی روایی دانست. از سویی دیگر ، فیلم زندگی عاطفی –روانی شخصیت های خود را با جزییات  به تصویر می کشد .رنج ها و خوشی ها و سرنوشت آنها به هم گره می خورد و هویت ها در هم می آمیزد.(برای مثال هویت ریورز و همسر کریستینا یکی می شود ). اثر ،نمایشی از زندگی و مرگ ، سستی و شکنندگی مرز میان ایندو است ؛مرگ در همه ی لحظات زندگی شخصیت ها مانند ناظری سیال حضور دارد و واقع بودگی خود را به اثبات می رساند: مرگ واقعی است زیرا همچون امری نابهنگام «از پیش رخ داده است».امابه شکلی متناقض، آنچه که در این مبادله ی مرگ ارزشی پیدا می کند ، خود بی ارزش به نظر می رسد ،تنها 21 گرم ...این 21 گرم احتمالا همان روحی است که در نبود آن هم انسان به مرگ می رسد هم جریان خطی روایت مختل می شود. پل ریورز ، پروفسور کالج در اثر بیماری قلبی اش در خطر مرگ است و نیز به خواست همسرش می خواهد به شیوه ی تلقیح مصنوعی پای فرد دیگری را به زندگی باز کند.به معنایی او با هر دو حد زندگی و مرگ دست و پنجه نرم می کند . نقطه ی مقابل این تنگنا ،زندگی در ابتدا آرام کریستینا پک است که غرق در خوشی است . و اما جک جوردن اصل تنظیمی این دو جریان است که مانند ابزاری واسازگر ، اوضاع را دگرگون می کند . در عین حال،او مصداق دقیق منی است که نهاد و فرامن اش دائما طغیان می کنند : یک  مسیح متناقض . این هر سه شخصیت ، وجهی سمبولیک دارند و همچون فرشتگان مرگ،زندگی و خدا عمل می کنند .جوردن با ماشینی که به گفته ی خودش آنرا از مسیح هدیه گرفته بود ،جایگاه مرگ و زندگی را عوض می کند .او در واقع قلب شخص سالمی را به فردی در حال مرگ  تقدیم می کند .اما این مبادله وجه تناسخ گونه ای هم دارد .با پیوند قلب این تنها عضو فیزیکی همسر پک نیست که به ریورز انتقال می یابد بلکه گویا او با تصاحب بیست و یک گرم او، فرد دیگری شد ه است .اثر تاکید سنجیده ای بر روح  و قدرت آن و اینکه منشا حیات و حرکت است می کند . .بنا براین ،ریورز با گرفتن قلب(روح) همسر پک گویا به او بدل می شود .این همان من دکارتی است که پیش از آنکه جسمی داشته باشد ، هست بوده  است.به این معنا که من (اندیشنده)ابتدا روح خود را می یابد و بعد جسم و خدایش را... در سطح فرم روایی ،نوعی ساختار روایی برنامه ریزی شده ،نا متعارف  و تازه بر بیننده تحمیل می شود ،هیچ تسلط و خودآگاهی ای بر آن حاکم نیست  و از حد الگوهای ژانریک معمول فراتر می رود . در حقیقت، معمولا این محتوای اثر است که مد نظر قرار می گیرد ،اما در اینجا (و نمونه های مشابه دیگر) شکلی از وارفتگی دیده می شود .در آغاز سکانس هایی می بینیم که به پایان فیلم تعلق دارندو  در کل ،فیلم دچار روایت پریشی است .این صحنه های آشفته همان فلش فوروارد (در مقابل فلش بک) هایی هستند که آنچه را که رخداده است نمی گویند ،بلکه از آینده خبر می دهند .آنچنان که گفته شد،در فیلم نظم روایت خطی در هم می ریزد  و چند پاره می شود و این سوژه ی تماشاگر را به بازی می گیرد.در سینما بسیاری از فرایند های ادراکی به سامانبندی های زمانی – روایی ارتباط دارد .حتی در سطح تصویر نیز چگونگی تنظیم مدت و ترتیب تصاویر در تجربه ی ما تاثیر دارند .از جهتی، روایت پریشی اثر با محتوا گره می خورد(اشخاص و هویت ها و زمان ...در حرکتی ابدی سیر می کنند و معاوضه می شوند ...آشفتگی ای که از سیلان 21 گرم ناشی می شود ).در واقع ، منطق فیلم این است :هرچه قرار است رخ بدهد قبلا رخ داده است .این یادآور بحث تزوتان تودورف است که زمان رخداد و زمان روایت را از یکدیگر متمایز می کند .گسستگی خاصی میان این دو زمان وجود ندارد .روایت فیلم دچار گونه ای زمانپریشی است زیرا در ترتیب وقایع پیشین و پسین تغییر به وجود می آید ..روایت یادواره ای نشانه ی حضور خارج از دستگاه مرگ زمان پریشانه است ...